گوشهایم را کر می کنم .
پاهایم را می شکنم .
انگشتانم را بند بند می برم .
سینه ام را می شکافم .
قلبم را می کشم .
حتی زبانم را می برم .
و لبم را می دوزم .
اما قلمم را به بیگانه نمی دهم !
دکتر علی شریعتی
تلاوت اشك ( ظريفي )
سمپادکیدز
دریاچه آخر دنیا
رویاهای روزانه
دست نوشته های یک کودک فقید
about life
عاشقان آسمان
زحل و روياي داشتن آن
راه شيري - اهواز
انجمن ستاره شناسي اهواز
آسمان شب
!ینوری
ساسی
بوی گندم
عشق خاکستری
پیانیست کوچولو
تمبر عشق قیمت نداره
رايحه رحمت
بهشت
هواي سرد
به همين سادگي
عاشقانه
حروف
تنگ دلم
kiss me for love
time to be loved
افروديت الهه ي عشق
آسودگی نکبت بار
كشكول
سكوت سرد
4 سال خاطره
سمپاد0916
rasadroya
staminifoon
نمونه كيدز
farzanegan_sampad
sampad_jigar
آسمان شب در دستان ما
challo
سمفوني سراسيمه
بر باد رفته
سكوت سرشار از ناگفته ها
ناگفته هاي من
ناله ي شبگير
ارباب حلقه ها
twinkle
فرياد تنهايي من
dreamlife
eshghyar
nojavoon
sama.434
ایمان آورده ام به آغاز فصل سرد ...
تصميم گرفته بودم ننويسم اما
هميشه در زندگي هر فرد لحظاتي پيش آمده كه تمام روزنه هاي اميد را به روي خود بسته مي
يابد و در يك نهيليسم بيست و چهار عيار گرفتار مي شود . همين وقت هاست كه خود را با پات
قهرمان ولگرد صادق هدايت دم خور مي بيند و در انتظار نوازش صاحبي …
زندگيم چند روزي است پر شده از بگو بگو ي محسن نامجو و زيباي خفته ي چايكوفسكي ! تو
خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل !!! يك چشمم به حسب حال نوشته ي (( جي ام
كوتسي )) خيره شده و آن را بسيار شبيه زندگي خود مي بينم و ديگري به توابعي كه در انتظار
مشتق و نقطه ي عطف هستند يا خازن هايي كه پر شده اند از الكترون !!! مانند من كه پر از بار
منفي ام و هيچ نقطه ي عطفي در زندگي نمي يابم !! حتما متوجه شده اي كه در عالم هستي
هميشه مثبت فاقد توانايي حركت است و بالعكس ، منفي اسطوره ي حركت و القاي بار !!
نه ! مشكل من با درس نيست كه با من هر چه كرد … ! اصلا به قول شاعر :
در نيابد حال پخته هيچ خام
پس سخن كوتاه بايد والسلام
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
لينك
مطلب
چهار ماه پيش بود كه به من پيشنهاد شد دبير دومين همايش شيمي مركز سمپاد اهواز گردم . چهار ماه ! چه زود زمان مي گذرد ! پيشنهادي كه در آغاز مرا خوشحال كرد اما به مرور زمان متوجه شدم كه بهاي گزافي را براي آن پرداخته ام ! زندگي ام مدتي بود كه در خانه و مدرسه خلاصه مي شد ! فراموش كرده بودم روزگاري را كه زندگي پر هيجاني داشتم و حالا دوباره فرصت بازگشت به گذشته را يافته بودم ! هيچ وقت فكر نمي كردم يك اسم اينقدر درد سر ساز شود ! اسمي كه باعث شد در المپياد ادبي پذيرفته نشوم ! اسمي كه اگر نبود شايد همچنان ناشناس زندگي مي كردم و فقط كتاب ها ، كاغذها و قلم ها مرا مي شناختند ! اسمي كه اگر نبود شايد نسبت به خيلي از دوستان و آشنايان دور و برم هنوز همان شناخت ناشي از جهل سابق را داشتم ! كساني كه با پا پيش مي زدند و با دست به عقب مي كشيدند ! كساني كه جز سنگ اندازي توانايي ، قدرت و جرات كاري ديگر را نداشتند ! كساني كه تنها تفكر متحجر و برخاسته از جهل را از گذشتگان به ارث برده بودند ! كساني كه ...
و متوجه شدم كه بايد تنهاي تنها مسيري را طي كنم كه شايد خيلي ها با اين اوصاف از خير آن مي گذشتند . پس تلاش كردم و تلاش كردم ! البته در اين ميان دوستاني هم داشتم !
تا امروز . روز مبارزه ي نهايي ! روزي كه جنگ بر سر حفظ آبرو و اثبات توانايي بود و دشمن كسي نبود جز لشگري از دوستان قديمي ! اما در نهايت اين من بودم كه پيروز شدم !
اكنون كه فكر مي كنم مي بينم دلم براي خيلي از آن لحظات تنگ شده ! امروز صبح كه با حافظ و اين بيت او شروع شد : (( روز هجران و شب فرقت يار آخر شد / زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد )) ! دو روز پيش كه خبر تغيير محل برگزاري را به من دادند . يك هفته قبل كه براي دعوت از مدارس رفته بودم ! يك ماه قبل كه تصميم گرفتم كار را از سر گيرم ! و يا چهار ماه پيش كه كسي به من گفت : (( من نظرم اينه كه خودت دبير همايش باشي . موافقي ؟! )) .
چه زود زمان مي گذرد !
نوشته شده توسط محمد در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386
هيچ بلايي سرم نيومده فقط ميخوام چند روز استراحت كنم ! خيالتون راحت بازم پيدام ميشه
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه هفتم فروردین 1386
روز دوم : آن پیرمرد کتاب فروش
چند روزي است كه به عنوان دبير دومين همايش شيمي سمپاد اهواز انتخاب شده ام و گرفتاري هاي زيادي دارم . المپياد ادبي هم كه نزديك است و قرار است نتيجه ي زحمات سه ماهه ام را در روز جمعه ي اين هفته ببينم . اين ها دلايلي بود كه باعث شده نوشتن داستان چند روز به تعويق بيفتد . روز دوم : آن پيرمرد كتاب فروش صداي خروس ها آمدن صبح را نويد مي داد . مادر بزرگ چادر سفيد به سر كرده بود و نماز مي خواند و به نظر مي رسيد در اين هواي سرد ، تنها عامل گرما بخش حضور او در اتاق بود . تصميم گرفتم به خوابم ادامه دهم ولي ممكن بود دير به دكان پيرمرد برسم . در اين صورت كوچكترين فرصت براي شروع يك زندگي مستقل را از دست مي دادم . با زحمت فراوان بر نيروي جاذبه ي خواب غلبه كردم و به حياط رفتم . صداي جير جيرك ها ، درختان بلند ، حوض بزرگ پر از آب و … . براستي من براي چه به اينجا آمده بودم ؟! به خاطر نيش و كنايه هاي پدرم يا … ؟! مانند مهره اي شده ام كه تمام حركاتش زير نظر فردي ديگر و در يك صفحه ي شطرنج صورت مي گيرد . اي كاش مي شد اين فرد را شناخت !! به خودم كه آمدم ديدم لب حوض نشسته ام و مانند مجسمه اي به ماهي هاي درون آن خيره شده ام . پس از شستن دست و صورت به اتاق بازگشتم . بوي چاي داغ سماور كهنه ي اتاق مادر بزرگ هر كسي را به خود جذب مي كرد . به سرعت صبحانه خوردم و آماده ي رفتن شدم . در حياط را كه باز كردم صدايي از پشت سر گفت : (( الهي دورت بگردم ننه جون ! يه چند لحظه دندون رو جيگر بذار تا بيام )) . وقتي برگشتم مادر بزرگ را ديدم كه قرآني به دست داشت . در حالي كه به من نزديك مي شد گفت : (( اين قرآن آقا جونته ! بيا ببوسش تا خدا پشت و پناهت باشه )) . من هم به گفته ي مادربزرگ قرآن را بوسيدم و به راه افتادم . هواي دل انگيز صبح كه به تك تك سلول هاي بدن نفوذ مي كرد و همين طور جيك جيك مستانه ي گنجشكاني كه تا يكي دو ساعت ديگر ، آوازشان در سر و صداي انسان ها و ماشين ها گم مي شد ، خبر از آغاز روزي پر از موفقيت مي داد . موفقيتي كه با حضور به موقع در دكان آغاز شد . كتاب فروشي رستگار . دكاني بود نسبتا بزرگ و پر از قفسه هاي چوبي و قديمي اما بسيار تميز كه قرار بود از كتاب هاي بي شماري كه در دل داشتند محافظت كنند . در گوشه اي از دكان اتاقي وجود داشت كه محل نگهداري كتاب هايي بود كه بايد صحافي مي شدند . كنج اتاق سماوري مستعمل ، راديويي قديمي و سه تاري بسيار براق قرار داشت كه روي فرشي با طرح هاي شاه عباسي خودنمايي مي كردند . فرش در نگاه اول دست باف به نظر مي رسيد و با زبان بي زباني از خاطرات روزهايي مي گفت كه روي آن رفت و آمدهاي زيادي صورت مي گرفته . مي خواستم وارد اتاق شوم ، بر روي فرش بنشينم و با تمام وجود لذت نشستن بر روي آن را تجربه كنم كه صدايي يا شايد هم نغمه اي گرم و دلنشين مانع از ورود من شد . صدا ، صداي پيرمرد بود . مردي با مو ، ريش و دندان هايي يك دست سفيد كه قدي نسبتا بلند داشت و هيكلي تنومند اما اين باعث نمي شد كه خشن جلوه كند . مو هاي نسبتا بلندش را به يك سو شانه زده بود و چين و چروك پيشاني اش كه هر كدام تجربه اي نهفته در خود داشتند ، چشمانش كه از صفا و صميميت برق مي زد و بيني نوك عقابي اش هركدام كافي بود تا در نگاه اول از او به عنوان پيرمردي خوش قلب ياد كني . جليقه اي خاكستري رنگ به تن داشت و كتابي در دست كه نمي دانم چرا تا چشمم به آن افتاد به ياد امروز صبح افتادم . حس عجيبي به من دست داد كه از آن متنفر بودم . اي كاش نويسنده اين بخش را نمي نوشت و من مجبور نبودم اين حس را تحمل كنم ! پيرمرد گفت : (( بهروز جان نمي خواي جواب سلامم رو بدي ؟ )) دستپاچه شدم و با عجله گفتم : (( نه ! يعني چرا ! سلام )) . لبخندي زد و گفت : (( آقا بهروز ؛ وقتي كه توي اين مغازه اي بايد شيش دنگ حواست جمع باشه . اين اولين نصيحته امروزه ! )) . با شرمندگي گفتم : (( چشم ! )) او كه متوجه شرمندگي من شده بود گفت : (( حالا اشكالي نداره بهروز خان ، موافقي بريم قفسه ها رو بهت نشون بدم ؟ )) من كه حاضر بودم هر كاري انجام دهم تا از آن مخمصه نجات يابم با كمال ميل پذيرفتم . در محوطه ي مغازه شش رديف سه تايي قفسه بود كه هر كدام عنوان بندي مخصوص به خود داشت : فلسفه ، هنر ، ادبيات معاصر ايران ، ادبيات قديم ، ادبيات جهان ، تاريخ معاصر ايران ، تاريخ ايران پيش از اسلام ، كتب علمي و … . در كنار هر قفسه ده تا پانزده دقيقه توقف مي كرديم . پيرمرد برخي از كتاب ها را بيرون مي كشيد ، به آن ها نگاهي مي كرد و خاطره اي مي گفت از خواندن آن كتاب و يا درباره ي نويسنده ي آن چند كلمه اي صحبت مي كرد . چه اسامي عجيبي ! از هدايت و آل احمد و شاملو گرفته تا ويل دورانت و ارسطو و افلاطون و مارسل پروست و آلبر كامو و هگل و نيچه . البته مولوي و حافظ و سعدي و … را كه ديگر همه مي شناسند ! بازديد از قفسه ها كه به پايان رسيد ، حدودا سه ساعتي از حضور من در كتاب فروشي مي گذشت . پيرمرد پرسيد : (( خسته شدي ؟ نه ؟ موافقي چاي بخوريم ؟ )) . خيلي دوست داشتم پيشنهادش را بپذيرم ولي بي اختيار گفتم : (( متشكرم ، ميل ندارم ! )) . او كه هيچ گاه لبخند از روي لبانش محو نمي شد گفت : (( خب ، پس واسه امروز بسه . مي توني بري ! )) من كه از اين حرفش جا خورده بودم به اين فكر مي كردم كه چرا اين حرف را زده ام ؟! فكر مي كردم همين امروز و فرداست كه عذر مرا بخواهد و … اما بدون هيچ مقاومتي به سوي در رفتم . در را كه باز كردم پيرمرد گفت : (( بهروز خان ! يه لحظه صبر مي كني ؟ )) و آرام آرام به طرف من آمد . دسته كليدي به من داد و گفت : (( اين خدمت شما باشه . كليد مغازه اس . احتياجت مي شه . حالا مي توني بري . خدا حافظ ! ))
نوشته شده توسط محمد در دوشنبه سی ام بهمن 1385
ده نکته از ده روز
نوشته های زیر گلچینی است از دیده ها و شنیده ها ی من در ده روز اول محرم . نوشته هایی که می تواند جالب خنده دار تامل برانگیز و حتی خشمگین کننده باشد .
روز اول
تنها شش ساعت از آغاز محرم گذشته . طبق معمول هر روز صبح تلویزیون را روشن می کنم . یک شبکه تصاویری از مراسم عزاداری سال های گذشته را پخش می کند و یک شبکه ترانه ای از ع-ل را .
بیرون از خانه پسر همسایه مخفیانه عابران را زیر نظر دارد . با دیدن من که لباس مشکی پوشیده ام خیالش راحت شده و به سوی مدرسه می رود .
روز دوم
این نخستین حضورم در مراسم عزاداری امسال است . خیلی ها هنوز نمی خواهند قبول کنند که محرم فرا رسیده . این را از تعداد حاضران می توان فهمید . مراسم با روضه ی لیلا و علی اکبر ( ع ) پایان می یابد . همه گریه می کنند . اما مگر در کتاب حماسه ی حسینی اشاره نشده که این ماجرا ساختگی است ؟
روز سوم
تعزیه ! تلفیق هنر در هنر . تئاتر قیام حسین ( ع ) . نمایش قطره ای از دریا . به این چیزها فکر می کنم که صدای پیرمردی از میان حاضران بلند می شود و به بازیگران نقش های منفی لعنت می فرستد !
روز چهارم
خیابان بسیار شلوغ و پر رفت و آمد است . صدای بوق اتومبیل ها و فریاد مردم با صدای اذان مغرب در هم آمیخته . بسیاری از مغازه هایی که رنگ و بوی عزاداری به خود گرفته اند به کسب و کار مشغول اند . راستی امام حسین ( ع ) برای چه قیام کرد ؟
روز پنجم
خبر حضور فردی تحصیل کرده در مدرسه برای توضیح و تشریح فلسفه ی عاشورا بسیار مسرت بخش است . اما دانش آموزان به محض اینکه مطلع می شوند این فرد از اعضای گروه تالیف کتب درسی است بحث را به سویی دیگر می کشند .
روز ششم
بعد از مدتی طولانی فرصتی دست یافت تا در ایام محرم گذری به پایتخت داشته باشم . هیئت ارامنه ی عزادار حسین ( ع ) توجهم را به خود جلب می کند . یاد این جمله می افتم که : سه کس در طول تاریخ برای آگاهی امت خود جانشان را از دست دادند : سقراط - عیسی (ع) و حسین (ع) .
روز هفتم
سالن مملو از شخصیت های کوچک و بزرگ است . اما نحوه ی تشویق برگزیدگان جذاب تر از مراسم اهدای جوایز است چرا که تلفیقی است از کف زدن سوت زدن و صلوات !
روز هشتم
با اینکه هنوز مراسم عزاداری شروع نشده جای سوزن انداختن نیست . در یک سو دو نوجوان در حال مقایسه ی بزرگی زنجیرهایشان هستند و در سویی دیگر دو جوان در حال مقایسه ی بزرگی دسته ی عزاداری دو هیئت .
روز نهم
کودکان به تاثی از طفلانی چون علی اصغر و پیرمردها به تاثی از بزرگانی چون حبیب بن مظاهر هم در مراسم عزاداری حضور دارند . آسمان گرفته و باد شدیدی می وزد .
روز دهم
دو جوان که امروز صبح در کنار هم فریاد " انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم " بر می آوردند اکنون برای گرفتن غذا با یکدیگر به شدت بحث می کنند .
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385
روز اول : آغاز زندگی نو
پس از مدتها نوشتن نوشته هایی پراکنده و داستانهایی کوتاه تصمیم گرفتم به نوشته هایم سر و سامانی دهم . تصمیم گرفتم اولین داستان بلند و رمان گونه ی خود را بنویسم . البته هنوز عنوانی برای داستان انتخاب نکرده ام چرا که ممکن است این تصمیم مانند بسیاری از تصمیم های دوره ی نوجوانی و جوانی زودگذر باشد و در میانه ی راه کار نوشتن ادامه ی داستان را رها کنم . البته این وبلاگ می تواند محل مناسبی باشد تا شما با ارائه ی پیشنهادات و انتقادات خود مرا در این راه یاری دهید . پیش از نوشتن اولین بخش داستان اضافه کنم این داستان هنوز به صورت اصولی ویرایش نشده و طرحی است کلی از آنچه در ذهن خود می پرورم .
روز اول : آغاز زندگي نو
از ديشب تا به حال ، تنها صدايي كه مي شنيدم صداي فرياد پدرم بود كه مي گفت : (( بهروز ! تا كي مي خواي اين قدر تن لش باشي . من نصف تو كه بودم واسه خودم برو بيايي داشتم ، از حاج رضا كه حرفش توي بازارچه حرف بود تا حيدرخان ، همون مرشد زورخونه رو مي گم ، رو من حساب وا مي كردن . حيف كه ديگه پير شدم . حالا اين تويي كه بايد خرج خونه و زندگي رو دربياري . ماشاالله هزار ماشاالله بيش تر از ده تا عزرائيل سنته اونم با دوتا خواهر دم بخت ، ولي انگار نه انگار . حضرت آقا صبح تا شب كارش شده خوردن و خوابيدن . اگه به فكر آبروي خودت نيستي به فكر آبروي ما باش نمي گي درو همسايه كه الهي خودم تك تكشون رو تو گور بخوابونم پشت سر ما چي مي گن ؟!))الآن كه فكر مي كنم مي بينم تا حدودي حق با پدرم بود . البته اگر شما هم جاي من بوديد همين كار را مي كرديد . فرار از خانه كه به معني فرار از همه ي تحقيرهاي اين چند وقت اخير بود . از ديشب تصميم گرفته بودم روي پاي خودم بايستم و به پدرم نشان دهم كه اگر از او بهتر نيستم لا اقل چيزي كمتر ندارم . به همين دليل بود كه بعد از يك شب آوارگي از صبح تا به حال با ساك ورزشي كوچكي
– ساكي كه خاطرات ا نگشت شمارم از آن خانه ي بي دروپيكر را در ميان چند دست لباس در آن جا داده بودم ـ بيشتر خيابان هاي شهر را طي كرده و دنبال كار مي گشتم . فرقي نمي كرد چه كاري باشد فقط مي خواستم كار كنم . اما هر جا كه قدم مي گذاشتم جواب سر بالا مي شنيدم . خدا پدر و مادر آن پيرمرد را بيامرزد كه سوسوي اميد را در دل من روشن كرد . قرار بود از فردا كارگر يك پيرمرد خوش برخورد شوم . البته هنوز هيچ چيز مشخص نبود ولي حس مي كردم همه چيز درست خواهد شد . فقط مي ماند مساله ي جايي براي زندگي ! هر چه كه باشد نمي توانستم تمام عمرم را در پارك هاي كوچك و بزرگ شهر سپري كنم . بنابراين چه جايي بهتر از خانه ي مادر بزرگ ! قبول كه مادر پدرم بود ولي تا به حال جز قربان صدقه رفتن چيزي از او نشنيده بودم . در اين فكر ها بودم كه خود را جلوي خانه ي او ديدم . خانه ي مادربزرگ سه اتاق داشت كه يكي از آنها هميشه قفل بود و مادر بزرگ اجازه ي نزديك شدن به آنرا به هيچ كس نمي داد . از پدرم شنيده بودم كه اين اتاق ، اتاق پدر بزرگم بوده است . يادم مي آيد در دوران بچگي تنها يك بار توانسته بودم با زيركي خاصي از پنجره ي آن اتاق نگاهي به داخل بيندازم . الآن كه به آن خاطره فكر مي كنم تصاوير مبهمي از آن به ذهنم خطور مي كند . تصاويري مثل يك كتابخانه پر از كتاب هاي قديمي و يك تابلو كه درست يادم نيست عكسي در آن بود يا يك نقاشي . اين ها را گفتم تا شما را هم در اين حس نوستالوژيك شريك كنم . دو اتاق ديگر يكي براي مادر بزرگم بود و ديگري كه تقريبا شكل يك انباري به خود گرفته بود گاهي اوقات محل زندگي افرادي مي شد كه آنرا از مادربزرگم اجاره مي كردند . حيات را هم كه نگو پر بود از درختان خشك شده و بي برگ . درختاني كه شايد پس از فوت پدربزرگم ـ آنهم درست روزي كه پدرم متولد شده بود ـ تا به حال در سوگ او نشسته اند . تنها چيزي كه از اتفاقات امروز در ذهنم مانده اين است كه قبل از خواب از مادر بزرگم پرسيدم : (( ميشه داستان فوت پدر بزرگ رو برام تعريف كنيد ؟ البته اگه اشكالي نداره ! )) . با وجود تاريكي مشخص بود كه اشك در چشمانش حلقه زده ولي سعي مي كرد بر خود مسلط باشد . با صدايي لرزان جواب داد : (( چي بگم برات ننه جون ؟! درست شبي كه بابات مي خواست پا به دنيا بذاره آقا جونت تصميم گرفت با يكي از دوستاش بره شمال هر چي كه بهش مي گفتم نرو مي گفت به دلم برات شده كه برم زيارت امامزاده . بعد از اون ديگه خبري ازش نشد و بيچاره آرزوي تربيت تك پسرش به دلش موند . ان شاالله خدا با ائمه محشورش كنه . )) و صداي هق هق خفه اي در سرتاسر خانه پيچيد .
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385
برای دو ...
فردا که رسد بهار جان می گیرد
شهر است که عطر آشنا می گیرد
اندوه فراق و درد یک ماه ی ما
گم می شود و رنگ خفا می گیرد
نوشته شده توسط محمد در جمعه پانزدهم دی 1385
كپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذكر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by highland.blogfa.com
